راه دوری از گناه و مثال زیبای حضرت عیسی برای حفظ خانه دل(از انجیل برنابا)
(1)بودند و هميشه خواهند بود در جهان،گروهي كه باك ندارند از گناه و جز اين نيست كه ايشان دچار بزرگ ترين گمراهي باشند.(2)به من بگوئيد،چگونه شيطان خطا ورزيد؟(3)بدرستي كه او خطا نمود بمجرّد انديشه ي اينكه او بزرگ تر است شأناً از انسان.(4)خطا نمود سليمان؛زيرا او انديشيد كه تمام آفريدگان خداي را دعوت كند به وليمه اي؛پس اصلاح نمود انديشه ي او را ماهي؛چون خورد همه ي آنچه كه تهيه ديده بود.(5)از اين رو بي جهت نبود آنچه كه پدر ما داوود مىفرمايد كه:بزرگ شمردن انسان در نفس خود،مىاندازد او را در وادي اشك ها.(6)از اين رو خداي بر زبان اشعيا،پيغمبر خود،ندا مىكند:دور سازيد انديشه هاي بد خود را از چشم من. (7)پس از براي كدام غرض سليمان تذكر مىدهد، چون مىگويد:نگهدار دل خود را بدقّت ومراقبت.(8)سوگند به هستي خداي كه نفس من در حضورش مىايستد،هر چيزي گفته مىشود درباره ي انديشه هاي بد،كه باعث ارتكاب گناه مىشوند؛زيرا ممكن نيست گناه ورزيدن بدون انديشه.(9)همانا به من بگوئيد وقتي كه زارع رز مىكارد،مگرنمىكارد گياه را برگودي فرو رفته؟ (10)آري اينگونه مىكندشيطان،هرگاه بكارد گناه را.او به چشم وگوش كفايت نكند؛بلكه تعدّي كند به دل كه آن قرارگاه خداي است.(11)چنانكه خداي بر زبان موسي سخن رانده و فرموده:بدرستي كه من در دل ايشان ساكن خواهم شد تا به شريعت من راه روند.(12)همانا بگوئيد به من،هرگاه هيرودس پادشاه به شما سفارش كند تا خانه اي را كه دوست دارد در آن ساكن شود حفظ كنيد،آيا روا مىداريد كه پيلاطس،دشمن او،درآن خانه در آيد يا متاع هاي خود را در آن بگذارد؟(13)چنين نيست؛چنين نيست.(14)پس به سزاواري واجب است بر شما،كه روا مداريد شيطان دردل ها درآيد و افكار خود را در آن بگذارد.(15)زيراخداي به شما دل داده تا آن را نگهداريد و آن مسكن اوست.(16)حال ملاحظه كنيدكه چگونه صراف درنقود نگاه مىكندكه آيا صورت قيصر درست است،آيا نقره اش صحيح است يا نه؟وآيا آن از عيار معهود است؟(17)از اين رو آن را بسياردردست خود زير و روي مىكند.(18)اي عالم ديوانه!عجب حكيم و زيرك هستي در كار خود،كه در روز آخر توبيخ و تحكم مىكني برخدمتكاران خداي به اهمال وسستي ورزيدن؛زيراخدمتكاران تو بي شك از خدمتكاران خداي حكيم ترو زيرك تر هستند.(19)حال به من بگوئيد،چه كس امتحان مىكند فكر را چنانكه صراف امتحان مىكند قطعه ي نقود نقره را؟(20)هيچ كس؛نه،مطلقاً.))
فصل هفتادو پنجم
(1)در اين وقت يعقوب گفت: اي معلم ! چگونه امتحان فكر شبيه مىشود به امتحان قطعه اي نقود؟(2)يسوع فرمود((بدرستي كه نقره ي در فكر همانا پرهيزگاري است ؛زيرا هر فكر عاري از تقوا از شيطان مىآيد.(3)صورت درست ، همانا پيروي پاكان و پيغمبران است كه واجب است برما تبعيت از آنها.(4)وزن فكر، همانا محبت خداست كه واجب است اينكه عمل شود هر چيزي به موجب آن. (5) بدين خاطر است كه دشمن در آنجا انديشه هائي آورد كه منافي تقوا است در همسايگانتان و مطابق است با جهان تا جسد را فاسد كند و مطابق است با محبت جهاني تا محبت خداي را فاسد كند.)) (6)برتولما گفت:اي معلم!چگونه انديشه كنيم تا درامتحان نيفتيم؟(7)يسوع در پاسخ گفت: ((شما را دو چيز لازم است.(8)نخست آنكه بسيار بر آن عادت كنيد.(9)دوم آنكه كم سخن گوئيد(10)زيرا كاهلي غسلگاهي است كه درآن هر منكر نجسي مجتمع ميشود.(11) بسيار گفتن،اسفنجي است كه گناهان را مىمكد.(12)پس لازم است كه كار شما منحصردر به كار واداشتن جسد نباشد؛بلكه واجب است كه نفس شما نيز مشغول به نماز باشد.(13)بلكه واجب است كه از نماز هيچ وقت بريده نشود.(14)بدرستي كه من براي شما مَثَلي مىزنم.(15)مرد بدي در دهي بود كه از آن جهت،هيچ كس از آنانكه او را مىشناختند نمىپذيرفت كه در مزرعه ي او زراعت كند.(16)پس گفت،مثل گفتن بدكار:به بازار مىروم تا بيابم گروهي تنبل و بيكار را كه بيايند و رَز مرا بكارند.(17)پس اين مرد از خانه ي خود بيرون شد و بسياري از ناآشنايان بيكار مفلس را پيدا كرد.(18)با ايشان سخن گفت و ايشان را به رزستان خود كشيد.(19)اما آنانكه شناخته بودند او را و پيشتر با او كار كرده بودند،هيچ كس از ايشان آنجا نرفت.(20)پس آنكه بد مىدهد و آنكه بد ادا مىكند،همانا او شيطان است.(21)زيرا او كاري مىدهد كه مزد انسان در خدمت او آتش جاويد است.(22)پس او از براي همين از بهشت بيرون آمده و مىگردد به جست وجوي كار كنان.(23)او همانا براي كار خودش تنبل ها را،هركس كه باشند،به مزد مىگيرد و خصوصاً كساني كه او را نمىشاسند.(24)كفايت نمىكند مطلقاً به جهت گريختن از شر او،اينكه انسان او را بشناسد تا از او نجات يابد؛بلكه واجب است به عمل آوردن كارهاي نيكو،جهت غلبه نمودن بر او.
از منبعی که قبلا گفتم
فصل هفتادو پنجم
(1)در اين وقت يعقوب گفت: اي معلم ! چگونه امتحان فكر شبيه مىشود به امتحان قطعه اي نقود؟(2)يسوع فرمود((بدرستي كه نقره ي در فكر همانا پرهيزگاري است ؛زيرا هر فكر عاري از تقوا از شيطان مىآيد.(3)صورت درست ، همانا پيروي پاكان و پيغمبران است كه واجب است برما تبعيت از آنها.(4)وزن فكر، همانا محبت خداست كه واجب است اينكه عمل شود هر چيزي به موجب آن. (5) بدين خاطر است كه دشمن در آنجا انديشه هائي آورد كه منافي تقوا است در همسايگانتان و مطابق است با جهان تا جسد را فاسد كند و مطابق است با محبت جهاني تا محبت خداي را فاسد كند.)) (6)برتولما گفت:اي معلم!چگونه انديشه كنيم تا درامتحان نيفتيم؟(7)يسوع در پاسخ گفت: ((شما را دو چيز لازم است.(8)نخست آنكه بسيار بر آن عادت كنيد.(9)دوم آنكه كم سخن گوئيد(10)زيرا كاهلي غسلگاهي است كه درآن هر منكر نجسي مجتمع ميشود.(11) بسيار گفتن،اسفنجي است كه گناهان را مىمكد.(12)پس لازم است كه كار شما منحصردر به كار واداشتن جسد نباشد؛بلكه واجب است كه نفس شما نيز مشغول به نماز باشد.(13)بلكه واجب است كه از نماز هيچ وقت بريده نشود.(14)بدرستي كه من براي شما مَثَلي مىزنم.(15)مرد بدي در دهي بود كه از آن جهت،هيچ كس از آنانكه او را مىشناختند نمىپذيرفت كه در مزرعه ي او زراعت كند.(16)پس گفت،مثل گفتن بدكار:به بازار مىروم تا بيابم گروهي تنبل و بيكار را كه بيايند و رَز مرا بكارند.(17)پس اين مرد از خانه ي خود بيرون شد و بسياري از ناآشنايان بيكار مفلس را پيدا كرد.(18)با ايشان سخن گفت و ايشان را به رزستان خود كشيد.(19)اما آنانكه شناخته بودند او را و پيشتر با او كار كرده بودند،هيچ كس از ايشان آنجا نرفت.(20)پس آنكه بد مىدهد و آنكه بد ادا مىكند،همانا او شيطان است.(21)زيرا او كاري مىدهد كه مزد انسان در خدمت او آتش جاويد است.(22)پس او از براي همين از بهشت بيرون آمده و مىگردد به جست وجوي كار كنان.(23)او همانا براي كار خودش تنبل ها را،هركس كه باشند،به مزد مىگيرد و خصوصاً كساني كه او را نمىشاسند.(24)كفايت نمىكند مطلقاً به جهت گريختن از شر او،اينكه انسان او را بشناسد تا از او نجات يابد؛بلكه واجب است به عمل آوردن كارهاي نيكو،جهت غلبه نمودن بر او.
از منبعی که قبلا گفتم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 0:2 توسط رضا
|